خداحافظ
درودبه تمام دوستان عزیزم:
این هم آخرین متن من در این خانه، و امیدوارم که همگی از آن خوشتان بیاید.
پس به امید دیدار تک تک شما عزیزان.
نمي دانم
نمي دانم..چه بود
نمي دانم..فرشته بود
نمي دانم..عشق بود
نمي دانم..چه بود
مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .
اين حق من نبود...
اين آشفتگي آخه مال من نبود.
آرزويم چيزه دگر بود..
اما افسوس طالعم.نحس بود
و او شد يك خاطره..
گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم
وفریادم فقط سکوت غمم بود!
خرس کوچولو و بز دانا
قسمت دوم
بعد از درس دادن به بچه ها و راهی کردن آنها به سمت خانه هایشان رفت و در کنار خرس کوچولو نشست و گفت: خوش آمدی، دیر کردی، بیشتر از اینها منتظرت بودم.
خرس کوچولو با یک حالت تعجب زده گفت: ببخشید منتظر من بودید مگر من را میشناسید؟ چیزی شده؟
بز دانا با لبخندی گفت: بله سنجاب عزیز پیش من آمد و گفت که تو به اینجا می آیی و گفت زمانی که تو را دیدیم به تو این کلید را همراه با این دو نامه بدم.
رفت و از تو صندوقچه که داشت دو نامه بهمراه یک کلید آورد و داد به خرس کوچولو.
خرس کوچولو هم با همان حالت تعجب زده که هنوز داشت تشکر کرد و رفت و رفت تا رسید به یک درخت بید مجنون و در زیر آن نشست و شروع کرد به خواندن نامه.
سلام خرس کوچولو:
برو به خانه ای که آدرس آن در انتهای نامه هست و با آن کلید که همراهت هست وارد آن شو و اگه اشکال نداره یکم به اون خانه برس آخه یکم قدیمی شده و خیلی جاهاشو خاک پوشونده و همه چیز زیر خاکها مدفون شدن، بعد از اتمام این کار نامه دوم را باز کن و بخوان. ممنون بابت تمام کارهایی که انجام خواهی داد.
سنجاب عزیز
خرس جوچولو هم رفت به آدرسی که در انتهای نامه بود و رسید به خانه ای که بنظر قدیمی می آمد و به گفته سنجاب پر از خاک و به هم ریخته بود.
پس شروع به تمیز کردن و خاک روبی خانه کرد، در بعضی از جاها روی اجسامی به قدری خاک نشسته بود که اصلا مشخص نبود چی هست و شایدم به فراموشی رفته بود. بعضی ها هم نو و تمیز بودن، بعضی دیگر هم به قدری قدیمی بودن که داشتن از بین میرفتن و شروع به پوسیدن کرده بودن و بعضی هاشون که اصلا تیکه تیکه شده بودن.
به هر جهت خرس کوچولو تمام را تمیز کرد و آنهایی که نیاز به مرمت و تعمیر داشت را مرمت و تعمیر کرد و بعد از چند ساعت خانه نو و تمیز شد و انگار نه انگار که این همام خانه ای بود که چند ساعت پیش هیچ چیزش قابل تشخیص نبود.
بعد از تمیز کردن خانه رقت و در گوشه ای نامه دوم سنجاب را باز کرد:
سلام و خسته نباشید به دوست عزیزم:
دیدی که اول وارد خانه شدی چه چگونه بود و الان چگونه شده، دل ما انسانها هم مثل این خانه می ماند که بعد از مدتی خاک بر روی بعضی از دوستانمان که در قلبمان هستن می شینه و بعد از مدتی به قدری این خاک ضخیم می شود که به فراموشی می رود و بعدش هم از بین می رود. پس به یاد داشته باش که دل ما هم مثل این خانه هر چند وقت به چند وقت نیاز به خاک روبی داره تا خدانکرده کسی از دوستانت که در قلبت جا دارن به فراوشی نرود. به امید روزی که خانه دلشان عاری از هر گونه خاکی باشد.
سنجاب عزیز
من هم به نوبه خودم این سال جدید را تبریک میگم و امیدوارم که دل همه عاری از خاک فراموشی باشد و تمام دوستان سالی پر بار و پر موفقیت را پیش رو داشته باشند.
خرس کوچولو و بز دانا
قسمت اول
بله خرس کوچولو ما رفت و رفت تا به آن جنگل رسید. و رفت به استراحتگاهی که تمام حیوانات در آنجا به استراحت و خوردن نوشیدنی برای رفع خستگی روزانه شان بود رسید. بعد از مدتی استراحت و خوردن یک نوشیدنی از خرس قهوه ای که مسئول آنجا بود با دادن مشخصات سنجاب عزیز سراغ آن را گرفت و او هم در جوابش گفت: من همچین سنجابی را که با این مشخصات میگی، دیده ام.
در این لحظه چشمان خرس کوچولو برقی از روی خوشحالی زد و گفت: خیلی عالی شد، ازش خبر داری؟ او الان کجاست؟ حالش چطور بود؟ چی کار می کرد؟ چی خورد؟ و ...
که خرس قهوه ای حرف او را قطع کرد و گفت: ای عزیز جان من او را برای مدت کوتاهی دیدم و او هم مثل تو برای رفع خستگی و گرفتن آدرس بز دانا به اینجا آمده بود.
خرس کوچولو با تعجب پرسید: بز دانا؟ ایشان دیگر کیستند؟ و اون برای چه به دنبال او می گشت؟
خرس قهوه ای همچنان که مشغول کار خودش بود گفت: بز دانا، پیر این جنگل هست، هر کس کمک و راهنمایی بخواهد پیش او می رود و در ضمن او معلم فرزندانمان هم هست و به آنها درس زندگی و اخلاق می دهد.
خرس کوچولو هم بعد از گرفتن آدرس بز دانا و تشکر از خرس قهوه ای از آنجا خارج شد و به سمت خانه بز دانا که در وسط جنگل بود حرکت کرد.
به پشت در خانه او که رسید دید که مشفول درس دادن هست و بر روی تخته سیاهی که در پشت سرش بود نام درس آن روز را نوشته بود، نام درس این بود: (( دل شکستن چه آسان و چه سخت بدست آوردن مجدد آن ))
شروع کرد به تعریف داستانی و خرس کوچولو هم در انتها کلاس نشست و به داستان او گوش داد.
به نام اون که همیشه هست و ناظر بر کارهای ماست
روزی روزگاری در یک جنگل مثل جنگل ما شیری زندگی می کرد که به قدرت، شجاعت، هوش و مهربانی زبان زد تمام حیوانات بود، او حاکم آن جنگل بود و یک دوست داشت به نام گرگ. این دو همیشه و در همه جا با هم بودن، مثل دو برادر.
همیشه گرگ به خوصیصات این آقا شیره حسودی می کرد ولی هیچگاه به زبان نمی آورد این ناراحتی خویش را. سالیان سال گذشت و گذشت تا اینکه شیر ما پیر و خسته شد و دیگر نمی توانست مثل سالیان گذشته در جنگل برود و به مشکلات حیوانات برسد و به جای خود گرگ را می فرستاد آخه گرگ قصه ما همچنان سرپا و جوان بود.
تا اینکه یک روز گرگ آمد پیش او و گفت که باید من را حاکم اعلام کنی و خود را دیگر بکشی کنار، تو به قدری پیر شدی که حتی نمی توانی خود را در برابر خطرات محافظت کنی چه برسه به امور جنگل. و با ضربه ای که به سر او زد سر او شکاف و خون جاری شد. آقا شیر هم که قادر به حرکت نبود در آنجا نشست و آهی از درد کشید و سرش را بر روی زمین گذاشت. گرگ هم رفت و خود را حاکم جدید جنگل معرفی کرد. طولی نکشید که گرگ بر زیر فشارهای جنگل کم آورد و تصمیم گرفت که برگردد پیش شیر و از او کمک بخواهد. زمانی که به پیش او رسید به او گفت: ای دوست قدیمی حال سرت چه طور است؟ شیر با نگاهی از روی بی مهری به او گفت: بیا جلو ببین که زخم سرم خوب شد و حتی جایش هم نمانده. گرگ خوشحال که شیر فراموش کرد کاری را که با او کرده به سمت او رفت و از او کمک خواست. پس شیر رو به او کرد و گفت: بله زخم سرم خوب شد ولی زخم دلم را چه می کنی، تو دل من را شکستی و زخم دل دیگر خوب نمی شود. تو دیگر پیش من جایی نداری و هرچه بین ما بود تمام شد، پس رویش برگرداند و مجدد سر به زمین گذاشت.
حیوانات جنگل هم بعد از مدتی که دیدن گرگ کاری نمی کند او را از جنگل بیرون انداختن.
بعد بز دانا روبه بچه ها کرد و گفت: بله فرزندانم این هست که میگن مواظب باشید دل کسی را نشکنید که بدست آوردن آن خیلی سخت هست.
ادامه دارد...
خرس کوچولو و مناجات
خرس کوچولو همچنان در امتداد جاده ای که به سمت غروب خورشید می رفت، قدم می زد و به اتفاقاتی که در گذشته افتاده بود فکر میکرد. و اینکه چگونه سنجاب عزیز رفت و تنها برای او خاطراتی فراوان که در آنها پر بود از درسهای زندگی و یک تسبیح که از پوست فندق درست شده بود و همیشه به همراه خود داشت.
رفت، رفت و بازم رفت تا رسید به یک درخت سر سبز چنار. پس تصمیم گرفت که از سر سبزی آن استفاده کند و برای مدتی در آنجا به استراحت بپردازد.
در حال استراحت بود که به یاد آور روزی را که رفت به زیر درخت بید مجنون و دید که سنجاب عزیز دارد با خدای خود مناجات می کند و در زیر لب این چنین می گفت:
خداوندا، همیشه آرزویم این بوده که حتی برای چند ثانیه هم که شده آنچه باشم که تو می خواهی و آنچه کنم که تو می پسندی. ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآروده شدن این آرزو را به من نداده است. بارالها، می ترسم، از خویش و از این سرنوشتی که در انتظار من است. از این بیابان و شوره زاری که در پیش روی من است می ترسم. می ترسم که مرگ به سراغم بیاید و آرزوی رسیدن به تو را این بار او از من بستاند.
و بعد از گفتن اینها سر به سجده برد و شروع به دعا کرد. پس خرس کوچولو هم به یاد آن زمان و گفته سنجاب عزیز که هیچگاه از یاد خدا غافل نشو شروع به دعا کرد.
پس از مدتی که دعا کرد و خستگی راه از تنش بیرون رفت، بلند شد و راه افتاد تا به ادامه سفر خود بپردازد.
بعد از مدتی راه رفتن چشمش به جنگلی سر سبز افتاد که باد شاخه های درختانش را به رقص در می آورد، پس تصمیم گرفت که برود در آن جنگل و ببیند که نشانه ای از سنجاب عزیز پیدا می کند یا نه؟
سفر خرس کوچولو
قسمت آخر
بله و روزگار همچون برق و باد می گذشت و هر روز خرس کوچولو چیز جدیدی از سنجاب عزیز یاد می گرفت و انگار که تو این 20 سال و اندی که در کنار هم بودن اصلا او را نمی شناخت. به هر جهت هر روز که می گذشت خرس کوچولو علاقه اش به سنجاب عزیز بیشتر میشد و سعی می کرد که کارهای او را انجام دهد.
تا اینکه در یک شبی که مهتاب به طور کامل در آسمان بود و با نور خود تمام جنگل را روشن کرده بود، سنجاب عزیز به خرس کوچولو گفت: بیا برویم در زیر درخت بید مجنون تا بهت چیزی بگویم و یا شاید هم این آخرین باری است که با هم به آن مکان مقدس و دوست داشتنی می رویم.
خرس کوچولو ناگهان از این حرف سنجاب عزیز لرزه بر تن خود احساس کرد و آن چشمان گردش شروع به خیس شدن کردن و گفت: می آیم ولی قول بده که آخرین بار نباشد.
سنجاب عزیز در حالی که داشت با تسبیحی که از پوست فندق درست کرده بود ذکر می گفت، سرش را بالا آورد و گفت: باز هم که این حرف را زدی، مگه یک بار بهت نگفتم که زندگی دست ما نیست و آن خدا هست که تصمیم می گیرد که بیاییم و کی برویم.
بعد خرس کوچولو با غمی که تو چهره اش نقش بسته بود به راه افتادند.
زمانی که به زیر درخت بید مجنون رسیدن ماه همچنان با نور پراکنی خود زیبایی خاصی را به آنجا داده بود. هر دو زیر درخت نشستن و کلی حرف زدن و با هم بحث کردن و در آخر سر هم بعد از پایان صحبتهایشان خرس کوچولو سرش را روی زانو سنجاب عزیز گذاشت و به خواب رفت. سنجاب عزیز هم با بوسیدن پیشانی آن به او شب بخیر گفت و هر دو به خواب رفتن.
بعد از مدتی خرس کوچولو با صدای چند پرنده که در بالای سرش داشتن آواز می خواندن از خواب بلند شد و دید که در زیر درخت بید مجنون تنهاست و حبری هم از سنجاب عزیز نیست، ناگهان در چهره اش ترس و نگرانی ظاهر شد و با فریاد کردن اسم آن و به دنبال او به طرف جنگل دوید. رفت به سوی غاری که در آنجا زندگی می کردن و در آنجا هم او را نیافت و تنها چیزی که یافت، تسبیحی بود سنجاب عزیز با پوست فندق درست کرده بود.
در آنجا بود که فهمید سنجاب عزیز برای همیشه از پیش او رفته است و رفته جایی پیدا کند که بتواند به خواب ابدی برود.
خرس کوچولو هم تصمیم گرفت که هر چه از او یاد گرفته انجام دهد و راه او را پیش بگیرد.
سفر خرس کوچولو
قسمت چهارم
شبهای راز و نیاز به چشم به هم زدنی می آمد و می رفت، تا که رسید به آخرین شب، در آن شب هر کسی که حاجتی داشت شمعی روشن میکرد.خرس کوچولو و سنجاب عزیزم هم هر کدام شمعی روشن کردن و از خدای خود طلب حاجتی کردن.
فردای آن روز بعد از آنکه آن دو در تمیز کردن آن محل مقدس کمک کردن و زمانی که کارشان تمام شد همراه شده بود با غروب خورشید که زیبایی خاصی به آن محیط داده بود، سنجاب عزیز روبه خرس کوچولو کرد و گفت: بیا می خواهم ببرمت به جایی که برام خیلی ارزش داره و دوست دارم تو هم بدانی آنجا کجاست. خرس کوچولو هم با تمام میل قبول کرد و هر دو راه افتادند و رفتن به سمت مرکز جنگل. در نقطه ای سنجاب عزیز ایستاد و دست خود را بر روی تنه درختی کشید و گفت می دانی این چیست؟
خرس کوچولو هم بعد از کمی فکر گفت: برایم خیلی آشناست ولی یادم نمی یاد.
سنجاب عزیز با آهی که ازته دل برمی آمد گفت: این همان درختی هست که ما در زمان کودکی در اطراف آن بازی میکردیم و یک روز هم بر روی آن یادگاری نوشتیم.
خرس کوچولو یادش آمد آن روزگاران که چه روزهای خوبی بود و چه دوستان خوبی داشتن و به فکر فرو رفت. که با دست سنجاب عزیز که بر روی شانه اش خورد به خود آمد و سنجاب عزیز گفت: ای دوست عزیزم این را از من به یاد داشته باش که "زمان خیمه شب بازی دهر، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد، عشقها میمیرند، رنگها رنگ دگر میگیرند و فقط خاطره است که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند" پس هیچگاه خاطراتت را فراموش نکن و این را بدان که کوله بار زندگیت پر از تجربیاتی هست که از خاطرات تو بدست آمده. این صحبتها رو کرد و شروع کرد به رفتن و خرس کوچولو هم به دنبالش رفت و همچنان به صحبتهای او فکر میکرد و می رفت.
ادامه دارد...
سفر خرس کوچولو
قسمت سوم
چشمهایش را مالید و به خود گفت: وقتی سنجاب عزیز این قدر قوی و با روحیه هست پس چرا من نباشم، سر خود را به سمت آسمان بلند کرد و با صدای بلند گفت: خدایا کمکم کن. بلند شد و به سمت جنگل راه افتاد.
وقتی وارد جنگل شد دید شور و حال عجیبی در میان حیوانات موج میزنه و هر کس در حال آماده کردن وسایلی هست، به فکر فرو رفت که این همه جنب و جوش برای چه بوجود آمده؟ که بعد از مدتی یادش آمد که در این زمان به مدت چند روز همه حیوانات در یکجا جمع می شوند و از هنگام غروب خورشید تا طلوع آن به راز و نیاز میپردازند و حیواناتی که وضع بهتری از نظر غذایی دارند به نوبت شام و صبحانه بقیه جمع را قبول می کنند.
در میان حیواناتی که در حال حاضر کردن مکانی بودن که هر ساله در آنجا جمع می شدند سنجاب عزیز را دید که دارد با شور و حال عجیبی کمک می کند و انگار نه انگار که او مریض هست و نیاز به استراحت دارد. خرس کوچولو داشت به این موضوع فکر می کرد که سنجاب عزیز صدایش زد و گفت: چرا به ما نمی پیوندی و کمک نمیکنی.
خرس کوچولو هم با لبخندی از روی رضایت به سوی او رفت و در راه که می رفت زیر لب زمزمه کنان شروع کرد به ذکر و تشکر از خدای مهربان و عزیز.
مشغول کار کردن بودن که سنجاب عزیز روبه خرس کوچولو کرد و گفت: اگر از این به بعد شبها به زیر درخت بید مجنون آمدی و دیدی کسی دیگر در آنجا هست نرو و تنهایش نزار بلکه برو پیشش بنشین و با او به دعا و راز و نیاز بپرداز، شاید چند روزه دیگر او در پیش تو نباشد و شایدم او می خواهد که در تمام این لحظاتی که از زندگی او باقی مانده تو در کنارش باشی پس دیگر تنهایش نزار، بعد از گفتن این حرف بوسه ای به گونه خرس کوچولو زد و به ادامه کارش مشغول شد.
خرس کوچولو هم با چشمانی اشک آلود و صدایی گرفته گفت: چشم و قول میدم که دیگر تنهایش نزارم، و او هم به ادامه کارش مشغول شد.
ادامه دارد...
سفر خرس کوچولو
قسمت دوم
روزها مثل باد میگذشتن و خرس کوچولو هر روز بیشتر از روز پیش احساس میکرد که به دوران تنهایی و بدون سنجاب عزیزش داره نزدیک میشه، و با اینکه خودش را شاد و پر از انرژی نشون میداد ولی از داخل داشت پژمرده می شد.
سنجاب عزیز هم هر روز از روزه پیش ضعیف تر و بی حال تر میشد و اون هم برای اینکه نمی خواست دوست عزیزش ناراحت شود خود را شاد و سر زنده نشان میداد و انگار نه انگار که چند روز دیگر میخواهد بار خود را ببندد و به سفری عبدی برود.
در انتهای یکی از روزهایی که با تلاش و کوشش خرس کوچولو یک مهمانی برگذار شده بود و تمام دوستان مشترکشان دعوت داشتن، که نیز آهو خانم زیبا و عقرب ناز هم در این جمع صمیمی دعوت داشتن.
بعد از مهمانی زمانی که خرس کوچولو و سنجاب عزیز آمدن بخوابن، سنجاب عزیز با اینکه چشمانش نمناک بود روبه خرس کوچولو کرد و گفت: از تمام زحماتی که برای من می کشی تشکر می کنم.
خرس کوچولو هم در حالی که او را در آغوش گرفته بود و با بغضی که معلوم بود دوران طولانی هست که می خواهد خارج شود و نمی تواند گفت: خیلی دوست دارم و ای کاش میشد همیشه پیشم بمانی و من را تنها نزاری.
سنجاب عزیز گفت: یکبار که گفتم این دست من نیست و تقدیر خداوند است و باید قبول کرد.بعد به هم شب خیر گفتن و هر دو با چشمانی همچون ابر بهاری نمناک رفتن بخوابن تا آماده شوند برای فردایی دیگر.
خرس کوچولو هر کاری کرد خوابش نبرد و تصمیم گرفت که برود و زیر آن درخت بید مجنون و مدتی را به فکر بپردازد. در راه که میرفت داشت همچنان فکر فردا را می کرد که چه کند و چگونه فردایی بهتر از امروز برای سنجاب عزیز فراهم کند که ناگهان با صدای زمزمه ای به خود آمد و دید که کسی قبل از او به پای درخت بید مجنون آمده و داره با کسی به صورت آروم صحبت می کند. پس به طوری که سکوت آن شخص را بهم نزند به او نزدیک شد و همین که به نزدیکی او رسید، با دیدن آن شخص در همانجا خشکش زد و دیگر نمی توانست حرکت کند.
بله، سنجاب عزیز بود که در زیر درخت بید مجنون نشسته بود و داشت با خدای خود راز و نیاز می کرد و به عبادت میپرداخت و تشکر و قدردانی از خدا که یک روز دیگر به او اجازه زندگی داده تا بتواند برای مدتی نه چندان زیاد ولی زیبا در کنار خرس کوچولو باشد و از اینکه با او هست خوشحال و خرسنده.
خرس کوچولو شروع کرد به دویدن، نمی دانست به کجا و تا کی ولی به قدری دوید که از نای خستگی بر روی زمین افتاد و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و به قدری گریه کرد که به خواب رفت و زمانی که چشم باز کرد دید که خورشید دارد بالا می آید.
ادامه دارد...
سفر خرس کوچولو
قسمت اول
خرس کوچولو همچنان که در راه سفر بود داشت به اتفاقاتی که در این 2 ماه آخر افتاده بود فکر می کرد و یادش آمد که:
روزی را که همراه سنجاب عزیز به کار و تفریح می پرداختند. و آن روز شوم که تمام شادیها و تقریح آن دو را به هم ریخت، رسید.
بله یک روز در هنگام بازی کردن ناگهان سنجاب عزیز سرش گیج رفت و به زمین افتاد. خرس کوچولو سریعا او را به دکتر جنگل رساند.
دکتر بعد از معاینه و گرفتن آزمایشهای متعدد به این نتیجه رسید که سنجاب عزیز تا 1 ماه دیگه بیشتر با اونا نیست.
وقتی خرس کوچولو این را فهمید به سوی تپه ای که درخت بید مجنون بود دوید.
وقتی به آنجا رسید آسمان هم داشت اورا در گریستن همراهی می کرد و دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و فریاد زد: که این چه رسمی خدا، پس رحمت و مهربانیت کجا رفته، چرا باید این دوست عزیزم به این زودی از پیش من بره, مگه من به غیر از این دوست عزیز دوست دیگری دارم.
در این هنگام یک جفت دست گرم را بر روی شونه هاش احساس کرد و سرش را که بالا آورد چهره سنجاب عزیز را دید که در کنار رنگین کمان بعد از بارش باران صد چندان زیبا تر شده بود آمده و سنجاب عزیز با لبخندی زیبا و از روی رضایت گفت: ای دوست عزیزم این تقدیر خداست و نمیشه کاری کرد، تازشم دکتر گفت تا 1 ماهه دیگه و ما حالا حالاها وقت داریم برای با هم بودم و گفتن حرفهای نگفته. پس بیا از زمان کم و بسیار مفید استفاده لازم را ببریم و وقتی من بمیرم جسمم رفته از پیش تو رفته ولی روحم همیشه در قلب تو می ماند و این را بدان که همیشه و در همجا در کنارت هستم و می تونی رو کمک من حساب کنی.
خرس کوچولو بلند شد و اشکهایش را با آن دستان کوچک و پشمالویش پاک کرد و تصمیم گرفت که تا آخرین لحظه ای که سنجاب عزیز نفس می کشد در کنار او باشد و او را تنها نذارد.
ادامه دارد...
سفر خرس کوچولو
خرس کوچولو همینجور که داشت در جنگل قدم میزد احساس کرد چه قدر خسته هست و نیاز به استراحتی طولانی مدت دارد.
پس تصمیم گرفت به یک سفر برود و برای مدتی از همه چیز و همه کس دور باشه.
پس رفت و کوله اش را برداشت و آماده رفتن شد. و زیر لب جمله ای را مرتبا تکرار می کرد و آن جمله این بود:
چه کنم چاره چیست؟؟؟؟ سهم من در دل این ویرانی، یک سبد بی تابی است، دیده ام بارانیست کاش آنجا که دل از عشق سخن ها می گفت قلب ها سخت نبود و مهر در بند نبود.
و به راه افتاد و به سوی غروب خورشید حرکت کرد و رفت تا برای مدتی به استراحت بپردازد.
پس تا بازگشت جدیدش خداحافظ
